تبليغاتX
Life Is Love


Life Is Love

شیشه ها شکستنیست ،زندگی گذشتنیست این فقط محبت است که همیشه ماندنیست

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد برلب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/13ساعت 8 PM توسط AZADEH| |

ردّ پايى روى سنگر مانده است
از كدامين نعش بى‏سر مانده است
يك پلاك از يك نشان بى‏نشان
روى خاك گرم سنگر مانده است
آسمان جبهه سوسو مى‏زند
مثل اين‏كه بى‏منور مانده است
روى دوش باد از ياران فقط
پرچم اللّه اكبر مانده است


آسمانى‏ها كمى آهسته تر
يك كبوتر، يك كبوتر مانده است
بعونک یا لطیف

هفته دفاع مقدس مبارک


نگار جونم  بچه ها واقعا ببخشید اصلا قسمت نظرات واسه من نمیاد که بیام تو وبلاگتون .

شرمندمقسمت پست وبلاگم همین امروز باز شد .

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31ساعت 0 AM توسط AZADEH| |

 

 در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 11 PM توسط AZADEH| |

هنگامی که:

تمام بهشت رابانگاهی

براندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه میکنم

چراناراحت باشم؟

وقتی که:

بهترین موسیقی را

درسکوت اتاق کوچکم میشنوم

چراغرق شادی نباشم؟

گاه

یک لبخند،

آنقدرعمیق می شودکه گریه میکنم

گاه

یک نغمه،

آنقدردست نیافتی است که باآن زندگی میکنم

گاه

یک نگاه،

آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمی کند

گاه

یک عشق،

آنقدرماندگاراست که فراموشش نمی کنم

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 12 PM توسط AZADEH| |

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که

 زیباترین قلب را در آن شهر دارد.جمعیت زیادی گرد

  آمدند.قلب او کاملاٌ سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن 

وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به 

 راستی  زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند .مرد

جوان،در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از

 قلب خود پرداخت.ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت

آمدوگفت:(( اما قلب تو به زیبایی ِ قلب من نیست.))

مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه

کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید،اما پر از زخم

 بود.قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی

جایگزین آنها شده بود؛اما آنها به درستی جاهای خالی

 را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب

 او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی

 وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده

بود.مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود

 فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که

 قلب زیباتری دارد...؛

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت

:(( تو حتماٌ شوخی می کنی ...قلبت را با قلب من

مقایسه می کنی.قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و

 بریدگی است.))؛

پیرمرد گفت:(( درست است ، قلب تو سالم به نظر می

 رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض

 نمی کنم. می دانی،هرکدام از این زخم ها نشانگر

 انسانی است که من عشقم را به او دادم؛ من بخشی از

 قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.گاهی او هم

بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی

 بخشیده شده قرار داده ام.اما چون این تکه ها مثل هم

نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که

برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان

هستند...؛

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام

، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.اینها همین

 شیارهای عمیق هستند.گرچه دردآورند، اما یادآور

عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنهاهم

 روزی   بازگردند و ابن شیارهای عمیق را با تکه ای

 که من

 در انتظارش بوده ام، پر کنند...حالا می بینی که

زیبایی واقعی چیست؟))...؛

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از

 گونه هایش سرازیر بود، به سمت پیرمرد رفت. از

قلب جوان و سالم خود، تکه ای بیرون آورد و با

دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن ر

ا گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و

 زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت؛

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود ؛ اما از

 همیشه زیباتر بود. عشق، از قلب پیرمرد به قلب او

نفوذ کرده بود...

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 12 PM توسط AZADEH| |


Design By : Night Skin